من نمی‌دونم چرا برخی در رابطه‌هاشون این‌قدر از نیازمندی و ناکامی و دل‌شکستگی گریزان‌اند. اگر با دیگری یک حُسن داشته باشه همینه که موجب توسعهٔ روحی-شخصیتی می‌شه و به آدم کمک می‌کنه از حصار تنگ خودخواهی بیرون بزنه.


اگر نیازمند و ناکام و دل‌شکسته هستید، آلبوم «یادگار دوست»، اثر رو با صدای بشنوید. حتی اگر نیستید هم باز پیشنهاد می‌کنم بشنوید :)
aparat.com/v/EcagR

Follow

ای دوست قبولم کن و جانم بستان
مستم کن و از هر دو جهانم بستان
با هرچه دلم قرار گیرد بی تو
آتش به من اندر زن و آنم بستان

ای زندگی تن و توانم همه تو
جانی و دلی، ای دل و جانم همه تو
تو هستی من شدی، از آنی همه من
من نیست شدم در تو، از آنم همه تو

 

بازآی که تا به خود نیازم بینی
بیداری شب‌های درازم بینی
نی نی غلطم که خود فراق تو مرا
کی زنده رها کند که بازم بینی

هر روز دلم در غم تو زارتر است
وز من دل بی‌رحم تو بیزارتر است
بگذاشتیم، غم تو نگذاشت مرا
حقّا که غمت از تو وفادارتر است

بر من در وصل بسته می‌دارد دوست
دل را به عنا شکسته می‌دارد دوست
زین پس من و دل‌شکستگی بر در او
چون دوست دلِ شکسته می‌دارد دوست

خود ممکن آن نیست که بردارم دل
آن به که به سودای تو بسپارم دل
گر من به غم عشق تو نسپارم دل
دل را چه کنم؟ بهر چه می‌دارم دل؟

در عشق تو هر حیله که کردم هیچ است
هر خون جگر که بی تو خوردم هیچ است
از درد تو هیچ روی درمانم نیست
درمان که کند مرا که دردم هیچ است

من بودم و دوش آن بت بنده‌نواز
از من همه لابه بود و از وی همه ناز
شب رفت و حدیث ما به پایان نرسید
شب را چه گنه، حدیث ما بود دراز

دلتنگم و دیدار تو درمان من است
بی رنگ رُخت زمانه زندان من است
بر هیچ دلی مباد و بر هیچ تنی
آنچ از غم هجران تو بر جان من است

ای نور دل و دیده و جانم، چونی؟
وی آرزوی هر دو جهانم، چونی؟
من بی لب لعل تو چنانم که مپرس
تو بی رخ زرد من ندانم چونی

افغان کردم، بر آن فغانم می‌سوخت
خامش کردم، چو خامشانم می‌سوخت
از جمله کرانه‌ها برون کرد مرا
رفتم به میان و در میانم می‌سوخت

من درد تو را ز دست آسان ندهم
دل برنکنم ز دوست تا جان ندهم
از دوست به یادگار دردی دارم
کان درد به صدهزار درمان ندهم

اندر دل بی‌وفا غم و ماتم باد
آن را که وفا نیست ز عالم کم باد
دیدی که مرا هیچ کسی یاد نکرد
جز غم که هزار آفرین بر غم باد

در عشق توام نصیحت و پند چه سود؟
زهراب چشیده‌ام، مرا قند چه سود؟
گویند مرا که بند بر پاش نهید
دیوانه دلست، پای در بند چه سود؟

من ذره و خورشید لقائی تو مرا
بیمار غمم، عین دوائی تو مرا
بی‌بال و پر اندر پی تو می‌پرم
من کاه شدم چو کهربائی تو مرا

غم را بر او گزیده می‌باید کرد
وز چاه طمع بریده می‌باید کرد
خون دل من ریخته می‌خواهد یار
این کار مرا به دیده می‌باید کرد

آبی که از این دیده چو خون می‌ریزد
خونیست بیا ببین که چون می‌ریزد
پیداست که خون من چه برداشت کند
دل می‌خورد و دیده برون می‌ریزد

عاشق همه‌سال مست و رسوا بادا
دیوانه و شوریده و شیدا بادا
با هشیاری غصهٔ هرچیز خوریم
چون مست شدیم هرچه بادا بادا

دل در غم عشق مبتلا خواهم کرد
جان را سپر تیر بلا خواهم کرد
عمری که نه در عشق تو بگذاشته‌ام
امروز به خون دل قضا خواهم کرد

از بس که برآورد غمت آه از من
ترسم که شود به کام بدخواه از من
دردا که ز هجران تو ای جان جهان
خون شد دلم و دلت نه آگاه از من

Show newer
Sign in to participate in the conversation
mas.to

Hello! mas.to is a general-topic instance. We're enthusiastic about Mastodon and aim to run a fast, up-to-date and fun Mastodon instance.