جز که تسلیم و رضا کو چاره‌ای
در کف شیر نری خون‌خواره‌ای

با صبا افتان و خیزان می‌روم تا کوی دوست
و از رفیقان ره استمداد همت می‌کنم

مرا خود با تو چیزی در میان هست
و گر نه روی زیبا در جهان هست

وجودی دارم از مهرت گدازان
وجودم رفت و مهرت همچنان هست

مبر ظن کز سرم سودای عشقت
رود تا بر زمینم استخوان هست

اگر پیشم نشینی دل‌نشانی
و گر غایب شوی در دل نشان هست

بیا که نوبت صلح است و دوستی و عنایت
به شرط آن که نگوییم از آن چه رفت حکایت
جنایتی که بکردم اگر درست بباشد
فراق روی تو چندین بس است حد جنایت

این چه استغناست یا رب وین چه قادر حکمت است
کاین همه زخم نهان هست و مجال آه نیست

تو آن نه‌ای که دل از صحبت تو برگیرند
و گر ملول شوی صاحبی دگر گیرند
و گر به خشم برانی طریق رفتن نیست
کجا روند که یار از تو خوب‌تر گیرند؟
هلاک نفس به نزدیک طالبان مراد
اگر چه کار بزرگست مختصر گیرند
وصال کعبه میسر نمی‌شود
مگر که راه بیابان پرخطر گیرند

مرا امید وصال تو زنده می‌دارد
و گر نه هر دمم از هجر توست بیم هلاک

نفس نفس اگر از باد نشنوم بویش
زمان زمان چو گل از غم کنم گریبان چاک

رود به خواب دو چشم از خیال تو، هیهات!
بود صبور دل اندر فراق تو، حاشاک!

بضرب سیفک قتلی حیاتنا ابداً
لأن روحی قد طاب أن یکون فداک

کهن شود همه‌کس را به روزگار ارادت
مگر مرا که همان عشق اولست و زیادت

شراب‌خوردهٔ ساقی ز جام صافی وصل
ضرورت است که درد سرخمار کشم

گفتمش سیر ببینم مگر از دل برود
وآن چنان پای گرفته‌ست که مشکل برود

دلی از سنگ بباید به سر راه وداع
تا تحمل کند آن روز که محمل برود

ره ندیدم چو برفت از نظرم صورت دوست
همچو چشمی که چراغش ز مقابل برود

موج از این بار چنان کشتی طاقت بشکست
که عجب دارم اگر تخته به ساحل برود

سهل بود آن که به شمشیر عتابم می‌کشت
قتل صاحب‌نظر آن است که قاتل برود

سودای تنهایی مپز، در خانهٔ خلوت مخز
شد روز عرض عاشقان، پیش آ و پیش‌آهنگ شو

ای که نیازموده‌ای صورت حال بی‌دلان
عشق حقیقی است اگر حمل مجاز می‌کنی

من این مراد ببینم به خود که نیم‌شبی
به جای اشک روان در کنار من باشی
من ار چه شهرم جوی نمی‌ارزم
مگر تو از کرم خویش یار من باشی

به صدر مصطبه‌ام می‌نشاند اکنون دوست
گدای شهر نگه کن که میر مجلس شد!

جان می‌روم که در قدم اندازمش ز شوق
درمانده‌ام هنوز که نُزلی محقر است

به فریادم رس ای پیر خرابات
به یک جرعه جوانم کن که پیرم
به گیسوی تو خوردم دوش سوگند
که من از پای تو سر بر نگیرم

گر اژدهاست بر ره، عشق است چون زمرد
از برق این زمرد هین دفع اژدها کن

از حیای لب شیرین تو ای چشمهٔ نوش
غرق آب و عرق اکنون شکری نیست که نیست
شیر در بادیهٔ عشق تو روباه شود
آه از این راه که در وی خطری نیست که نیست

گرت هواست که معشوق نگسلد پیمان
نگاه دار سر رشته تا نگه دارد

Show older
mas.to

Hello! mas.to is a general-topic instance. We're enthusiastic about Mastodon and aim to run a fast, up-to-date and fun Mastodon instance.