یک سال از آخرین باری که کنارمان بودی و با خوشحالی دورت حلقه زدیم، تا یکی از مبارک ترین روز های سال یعنی روز تولد تو را جشن بگیریم گذشته‌. تولدت دوباره فرا رسیده اما جز حسرت و اندوه و دلتنگی چیزی برایمان ندارد. پس چه شد آن آرزو هایی که برایت کردیم، که سلامت باشی و سایه ات بالای سرمان باشد.
آری؛ سرنوشت این حرف ها حالی اش نیست!

حالا اما بجز خاطرات خوبی که در زندگی برایمان رقم زدی، رنجی که برای آسایشمان کشیده ای و حسرتی که با رفتنت در دلمان کاشته ای؛ از تو چیزی برایمان نمانده.
بیا... بیشتر به خوابم بیا، من طاقت دوریت را ندارم. بگذار لااقل برای لحظه ای در خواب، بودنت را حس کنم، صدایت را بشنوم و مانند آخرین بار بوسه بر پیشانی ات زنم.
بابا بیا...

Sign in to participate in the conversation
mas.to

Hello! mas.to is a general-topic instance. We're enthusiastic about Mastodon and aim to run a fast, up-to-date and fun Mastodon instance.